خصوصی
۱

در جستجوی خورشید – مستندی درباره‌ی سیاوش کسرایی

VID_20160208_112511.mp4_20160208_145717.531

 

در جستجوی خورشید – مستندی درباره‌ی سیاوش کسرایی

 

کاری از جمشید برزگر

hashiye

دانلود

حجم: ۱۱۵.۰۴ مگابایت
مدت زمان: ۲۴:۳۸
کیفیت: ۴۸۰p

 آموزش دانلود

hashiye

بیست سال پیش، در ۱۹ بهمن ماه سال ۱۳۷۴، سفر دور و دراز و پر پیچ و خم شاعری به پایان رسید که مرگ را باور نمی کرد و زندگی را زیبا می دانست و آن را همچون آتشگهی دیرنده پابرجا می دید.

شاید وقتی که سرود:” باور نمی کند دل من مرگ خویش را/ نه نه من این یقین را باور نمی کنم/ تا همدم من است نفس های زندگی/ من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم” هنوز امیدوار بود که به میهنش بازگردد، روزهای ابری و سرد را پشت سر بگذارد و دیگر بار زیر آسمانی آبی نفس بکشد که آفتابش نوید فرداهای روشن می داد.

این امید برآورده نشد؛ همچون امید بزرگ تری که در تمام زندگی دلبسته اش بود و وقتی که آن را نقش بر آب دید، در خود شکست و فرو ریخت و بغض های بی پایانش را با تنهایی اش در هم آمیخت.

سیاوش کسرایی، خود را به تمامی وقف آن امید بزرگ کرده بود. زندگی یک شاعر، شعر اوست و کسرایی شعرش را بیش و پیش از هر چیز دیگر برای باورها، آرزوها و امیدهایش می خواست.

پرنده ای بود با دو بال سیاست و شعر. و کوچ و هجرت، گویی سرانجام محتوم این پرندگان بوده در سرزمینی که باغ های باصفایش اغلب از آنها دریغ شده است.

از همان آغاز همان قدر که جذب نیما شد، شیفته حزب توده و مرامش هم شد؛ گویی در جانش همزمان دو قلب می تپید. نه توانست و نه می توانست در آن عصر و زمانه، این دو را چنان در هم آمیزد که یا یکی شوند یا موزون و همنوا با هم بتپند.

پژواک ضربان های این دو قلب را می توان در شعرهایش شنید؛ شفاف و گویا. گاهی قلب شعر است که تند می زند و خون به جان کلمات می دواند و گاه قلب سیاست، یا روشن تر، سیاستی مشخص با چارچوب های حزبی.

همین، داوری در باره کارنامه شاعری سیاوش کسرایی را دشوارتر کرده است.

در شعر، اگرچه سخت دلباخته نیما بود؛ اما نه مانند خود نیما و نه مانند شمار دیگری از رهروان نیما، نکوشید که به افق های دور نوآوری و نوپردازی سر بکشد. نه با قالب های کهن جنگید و نه با وزن قهر کرد. نه تلاشی برای زبان آوری و در هم ریختن اوزان متعارف کرد و نه شعر را عرصه بازی های زبانی دانست. زبانش به زبان میانه مایل بود. حدی از اعتدال را رعایت می کرد و همین در کنار تخیل سرشارش که در تصاویری بکر نمود می یافت، از جمله دلایل رواج و پذیرش شعرش در میان مخاطبان انبوه بود.

شور و هیجان و نشاطی را که در خود داشت، ساده و بی پیرایه در شعرش می ریخت و با مضامینی که برمی گزید، خوانندگانش را به وجد می آورد؛ اما نه همه آنان را. گاه همین مضامین و عریانی زبانش در بیان آنها، در بزنگاه حوادث جمعی از دوستدارانش را از او و شعرش می گریزاند.

در دورانی، برای سرنگونی حکومتی می کوشید و می سرود که گرچه برای مدتی به زندانش انداخته بود و برای دوره ای قلمش را ممنوع کرده بود، با این همه، دو شعرش را در کتاب های درسی نیز گنجانده بود؛ توفیقی که نصیب کمتر شاعری از شاعران معاصر شده است.

آن حکومت با انقلاب سرنگون شد. سیاوش کسرایی از حکومت تازه حمایت کرد. برای رهبرش شعر سرود، اما طنز تلخ روزگار را درنیافته بود. نه تنها شعرش از کتاب های درسی حذف شد، بلکه خود برای حفظ جان ناگزیر وطن را ترک گفت. غربت نشین شد و در غربت برای مدتی بیشتر از گذشته به حزب توده چنگ انداخت. عضو کمیته مرکزی حزب شد و این گونه آخرین گام را در همراهی با حزبی برداشت که در گذر زمان تجلی و تبلور آرزوها و همزاد جدایی ناپذیرش شده بود.

این همراهی و جدایی اما، نه فقط نشانه هایی همیشگی بر شعر سیاوش کسرایی باقی گذاشت، بلکه دریافتن او و شعرش را هم پیچیده تر کرد: شعر سیاوش کسرایی را یک بار باید با این حواشی، که گاه خود به متن بدل می شوند، خواند و یک بار بدون آنها.

در هر قضاوتی در باره شعر و منش و مشی سیاوش کسرایی، شاید یک اصل ثابت بماند: شعر او، آن گونه که خودش می دانست و یا شاید هم می خواست، شعر روزگار و زمانه بود.

در شعر معاصر، کمتر شعری را می توان یافت که تا این اندازه و با این بسامد، آینه دوران شاعرش باشد. حتی اگر از شعرهایی که برای رویدادهای تاریخی مشخصی سروده شده اند و تعدادشان هم کم نیست بگذریم، دیگر شعرهای او نیز که به ظاهر به رویدادها و حوادث دوران ارجاع نمی دهند، در کلیت خود بازتابی از روح زمانه اند.

در این میان، دو منظومه او، اهمیتی بنیادین و نمادین دارند. در عصر آرمانخواهی ها و میدان داری ایدئولوژی ها و امیدها به درهم شکستن ها و از نو ساختن ها، او منظومه آرش کمانگیر را سرود؛ نمونه ای مثالی از مبارزه و ایثار و از جان گذشتن در راه آرمان.

حدود چهل سال بعد اما، سیل پرشتاب حوادث چنان بنیان ها را در هم ریخته بود و تجربه ها چندان گران بود که شاعر، به مهره سرخ رسید. آن نگاه مفتون و شیفته به جانبازی و از خودگذشتگی، آن ستایش بی دریغ از مبارزه و انقلاب، آن شور و هیجان بی مهار حالا جای خود را به افسوس و اندوه، نگاه محتاط و عقل و نقد گذشته داده بود.

آرش، قهرمانی که با جانش رهایی ارمغان می کرد، حالا سهرابی پهلو دریده بود ناکام از بهتر کردن جهان. کسرایی در هر دو منظومه در روایت و بازنمایی جامعه و مردم خود صادق بود. صدای بلند آنهایی بود که زمانی می خواستند آرش وار، جان خود را در پیکانی بگذارند و مرزها را درنوردند و زمانی، خود را سهراب هایی زخم خورده می دیدند که آخرین نفس هایشان را می کشند.

او در این میان، کمتر در قید و بند کلام و آذین های کلام و صناعت های ادبی بود؛ شعرش را بخشی از پیکاری بزرگ تر می دید و در این راه، از قربانی کردن طفره نرفت؛ هر چند تنهایی ناگزیر غربت، به او مجال یا میل صیقل دادن به آخرین کارهایش را داد اما او آن قدر فرصت نیافت که جامه شعرش را سراپا دیگر و جای خود را در میان شاعران معاصر عوض کند.

در فیلم “در جستجوی خورشید” کوشیده ام هر چند به اختصار گوشه های از این وجوه کسرایی و شعرش را باز بنمایم و سپاسگزارم که همسرش مهری، فرزندانش بی بی و مانلی، و دوستانش هوشنگ ابتهاج، محمد رضا شجریان، حسین علیزاده، ناصر رحمانی نژاد و علی امینی نجفی مرا در نقل این روایت یاری دادند.

This Post Has Been Viewed 1,471 Times

1 دیدگاه در “در جستجوی خورشید – مستندی درباره‌ی سیاوش کسرایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تـلـگرام خصـوصـی