خصوصی
۳

داستانی نه تازه – به یاد محمدرضا لطفی

داستانی نه تازه

 

 

 

شامگاهان که رویت دریا
نقش در نقش می نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته یی بست و رشته یی بگشود
رشته های دگر بر آب ببرد

اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه یی خشک کرد و برگی زرد
آمدش باد و با شتاب ببرد

همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گو شمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دم باد
هرچه از ما به یک عتاب ببرد

داستانی نه تازه کرد، آری
آن زیغمای ما به ره شادان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
دلی از ما ولی خواب ببرد.

دانلود

 دانلود کلیپ تصویری

در این قطعه با صدای بیژن کامکار است و صبا کامکار در این اثر همخوانی کرده است. شعر این قطعه از سروده‌های نیما یوشیج بوده و گروه کامکارها آن را اجرا کرده است.

هوشنگ کامکار آهنگساز و مدیر گروه «کامکارها» که  دوستی دیرینه‌ای با محمد رضا لطفی دارد، درباره قطعه «داستانی نه تازه» می‌گوید: در اسفند ماه سال گذشته، در لحظه دیدارم در بیمارستان پارس، لطفی  زیر لب به من چنین گفت: هوشنگ میدانی که من چقدر برای موسیقی ایران فعال بودم و اکنون چند ماه است که در تخت بیمارستان‌ها در سکوت دراز کشیده‌ام؟
من تحت تاثیر این دیدار قرار گرفتم و تصمیم گرفتم که به یاد قطعه زیبای «داروگ» او، دوباره شعری از نیما یوشیج را انتخاب کنم و سعی کردم خاطره روزهای جوانیم را با او در استفاده کردن از موتیوهایی از آثار بیاد ماندنیش در بافت ارکستر به عنوان ( تم یاد آور) نشان دهم. امیدوارم این قطعه پاسداشتی باشد برای محمد رضا لطفی از طرف خانواده کامکارها.

 

داستانی نه تازه

This Post Has Been Viewed 341 Times

3 دیدگاه در “داستانی نه تازه – به یاد محمدرضا لطفی

  1. یادم نیست چه را، اما روزی دریافتم ما مردم ایران برای زندگی زحمت نمی کشـیم، برای همین چندان هم از الزامات و بایدهای زندگی آگاه نمی شویم، حتا مُسن ها مان. بیشتر احساس مان کار می کند، نه فکر و عقلــمان. یک نمونه اش همین! لطفی به این بزرگداشتــها نیازی ندارد. ماجرا تلخ است و ساده، او درگذشته. نیاز او، بلکه نیاز ما __ زیرا تصور من آن است که امثال لطفی گنجهای ایران اند، نه چیز مال خودشان __ نیاز فرهنگ ما این است که در این حال و روز بی فرهنگ این آدمها بتوانند کار و تولید کنند. خودشان که خود را به باد می دهند، ما هم که هیچ! تا زنده اند باید از آنها بهره جست. اگر یکی از همین دوستان ش، در این چند سال پا می گذاشت جلو و کاری می کرد چه قدر خوب بود، همین علیزاده، که خودش گنج است، همین کامکارها. حالا که لطفی مرده، آن روزها که روی تخت بیمارستان بود علیزاده مهرش به راه افتاد، چه فایده؟ ما سرانجام می میریم، تا هستیم باید و سر حال ایم باید کار کرد، روی تخت بیمارستان هر کسی می تواند به دادمان برسد. حتا همین لطفی، دختر مشکاتیان می گفت چشم پدرم برق می زد وقتی لطفی آمد، چه می شد اگر لطفی به برانگیختن مشکاتیان گامی بر میداشت تا او هم عزلتــش را کنار بگذارد.
    البته که خدا به امثال علیزاده خیر بدهد که برای لطفی به مهر قدمها برداشت در ایام بیماریـش. باید لطف او و امثال کامکارها را ارج نهاد که در روزگار بی مهری، مهرورز اند؛ خیلی ها که هیچ، فقط خودشان مهم اند!
    اما دست و زبان تا وقتی زنده و به-راه ایم خلق می کند و مــبتکر است، بعدش فایده ندارد. تا بزرگان مان هستند به کارشان بگیریم! وقتی رفتـــند برای صبا آرامگاه یاقوتی فایده ندارد، دیگر نه دست صبا می نوازد نه اندیشه اش خلق می کند. قدر استادان مان را بدانیم

  2. از مدتها قبل از فوت مرحوم لطفی در این فکر بودم و رنج میکشیدم که چرا دو نواذنده و خواننده بی نظیر موسیقی ایران که دیگر با هم تکرار نخواهند شد و خاطرات نبایستی لااقل سالی یک البوم ارائه دهند. مردم ایران دوست داشتند درعین اینکه دست هنرمندان جدید گرفته میشد اساتید/ آثاری به جا بگذارند که در تاریخ ایران بیادگار بماند و هزاران حیف که دیگر زمان باز نخواهد گشت و پشیمانی سودی نخواهد داشت پس هنرمندان صاحب سبک از گذشتگان عبرت بگیرند و دل دوستداران خود را نیازارند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کانال تـلـگرام خصـوصـی