مهدی امامی و گروه نقش – شب چهارم کنسرت آنلاین موسیقی دستگاهی

پنج شب اجرای زنده موسیقی در اولین دوره کنسرت آنلاین موسیقی دستگاهی 

چهارمین شب: اجرای گروه نقش 

آواز: مهدی امامی 
تار: امیر شریفی 
سنتور: محمد عشقی 
کمانچه: المیرا مردانه 
قانون: مرجان مهربان 
تنبک: سهیل اله‌دادیان 
اجرای یکشنبه، ۱۹ مردادماه ۱۳۹۹ – تالار رودکی 


hashiye

۷۲۰p – ۴۶۱MB  آپلودبوی

۳۶۰p – ۱۷۷MB  مستقیم –  آپلودبوی

پخش آنلاین:

دریافت از کانال تلگرام

 آموزش دانلود

hashiye

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن
کز کرشم غمزه‌ای غمازه‌ای
بر دلم بنهاد داغی تازه‌ای
چون ننالم تلخ از دستان او
چون نیم در حلقه مستان او
نالم ایرا ناله‌ها خوش آیدش
از دو عالم، ناله و غم بایدش
چون نباشم همچو شب بی روز او
بی وصال روی روز افروز او
ناخوش او خوش بود در جان من
جان فدای یار دل‌رنجان من
عاشقم بر رنج خویش و درد خویش
بهر خشنودی شاه فرد خویش
خاک غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
من حلالش کردم ار خونم بریخت
من همی‌گفتم حلال او می‌گریخت
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

زلف و خالت دانه و دام دل است
با چنین دل زندگانی مشکل است
نوبت جانبازی عشاقُ شد
عشقُ را رسوایی اول منزل است
تا تو را عاشق شدم
رسوا شدم جانم شیدا شدم
تا تو را عاشق شدم شیدا شدم
ماه من روی از من شیدا متاب
کاین فقیر از زمره‌ی اهل دل است

چون گریزانی ز نالهٔ خاکیان
غم چه ریزی بر دل غمناکیان
ای جهان کهنه را تو جان نو
از تن بی جان و دل افغان شنو
خانهٔ خود را همی‌سوزی بسوز
کیست آن کس کو بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شر مست
خانهٔ عاشق چنین اولیترست
بعد ازین این سوز را قبله کنم
زانک شمعم من بسوزش روشنم
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
دوش می‌گفت به مژگان سیاهت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
وقت آن آمد که من عریان شوم
نقش بگذارم سراسر جان شوم
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
من چه گویم یک رگم هشیار نیست
شرح آن یاری که او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
هرچه غیر شورش و دیوانگیست
اندرین ره دوری و بیگانگیست
عاشقم من بر فن دیوانگی
سیرم از فرهنگی و فرزانگی
این زمان، جان دامنم برتافته است
بوی پیراهان یوسف یافته است
من نخواهم عشوهٔ هجران شنود
آزمودم چند خواهم آزمود
غیر آن جعد نگار مقبلم
گر دو صد زنجیر آری بگسلم
تو مگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخن
عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
بر ده ویران خراج و عشر نیست
آتشی از عشق در جان بر فروز
سر بسر فکر و عبارت را بسوز
این چنین میناگریها کار تست
این چنین اکسیرها اسرار تست
ای خنک آن را که بیند روی تو
یا در افتد ناگهان در کوی تو
گر هزاران دام باشد در قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
از سر اکرام و از بهر خدا
بیش ازین ما را مدار از خود جدا
ما چو طفلانیم و ما را دایه تو
بر سر ما گستران آن سایه تو
ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی
زاری از ما نه تو زاری می‌کنی
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست
ما چو کوهیم و صدا در ما ز تست
ما چو شطرنجیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز تست ای خوش صفات
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر

 

منبع

(Visited 231 times, 1 visits today)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.