ده تصنیف از هوشنگ ابتهاج – تصنیف‌های برگزیده‌ی ابتهاج به انتخاب خصوصی

ده تصنیف از هوشنگ ابتهاج – تصنیف‌های برگزیده‌ی ابتهاج به انتخاب خصوصی

ده تصنیف از هوشنگ ابتهاج – تصنیف‌های برگزیده‌ی ابتهاج به انتخاب خصوصی 

انتخاب تصنیف‌ها برمبنای سلیقه‌ی شخصی است.

 

امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت) متخلص به ه.ا. سایه شاعر و پژوهشگر ایرانی است. وی نخستین اثر خود به نام «نخستین نغمه‌ها» را در سال ۱۳۲۵ منتشر کرد. از آثار دیگر او می‌توان به تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) اشاره کرد. او همچنین سابقه کار در رادیو در برنامه گل‌ها و پایه‌گذاری برنامه موسیقایی گلچین هفته را دارد.

 

۱: سرگشته، با صدای حسین قوامی و آهنگسازی همایون خرم
۲: تا تو با منی، با صدای سیما بینا و آهنگسازی جواد معروفی
۳: به یاد عارف، با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی محمدرضا لطفی و تنظیم جواد معروفی
۴: کوچه سار شب، با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی محمدرضا لطفی و تنظیم فریدون شهبازیان
۵: نامدگان و رفتگان، با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی محمدرضا لطفی
۶: ای عاشقان، با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی کیهان کلهر
۷: دلی در آتش، با صدای علیرضا افتخاری و آهنگسازی مهرداد پازوکی
۸: ارغوان، با صدای علیرضا قربانی و آهنگسازی مهیار علیزاده
۹: غمگسار، با صدای همایون شجریان و آهنگسازی محمدجواد ضرابیان
۱۰: ای عاشقان، با صدای محمد معتمدی و آهنگسازی محمدرضا لطفی

hashiye

۱۲۸kbps – ۷۸.۲MB  :   مستقیم | آپلودبوی

پخش آنلاین ‌‌ده تصنیف از هوشنگ ابتهاج :

دریافت از کانال تلگرام

 آموزش دانلود

hashiye

شبی که آوای نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
من همه جا پی تو گشته ام
از مه مهر نشان گرفته ام
بوی ترا زگل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی
دل من سرگشته تو نفسم آغشته تو
به باغ رویاها چو گلت بویم
بر آب و آئینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی
مه و ستاره درد من میداند
که همچو من پی تو سرگرداند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو
تو ای پری کجائی که رخ نمینمائی
از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی

🎶🎶🎶🎶

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گریه ی شبانه با من است
برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
رقص و مستی و ترانه با من است
گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است
گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است
هر کسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است
خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با من است

🎶🎶🎶🎶

بنشین به یادم شبی ترکن از این می لبی
که یاد یاران خوش است
یاد آور این خسته را کاین مرغ پربسته را
یاد بهاران خوش است
مرغی که زد ناله ها، در قفس هر نفس
عمری زد از خون دل، نقش گل بر قفس یاد باد
داد داد عارف با داغ دل زاد داد ای دل عارف با داغ دل زاد
ای بلبلان چون در این چمن، وقت گل رسد زین پاییز یاد آرید
چون بر دمد آن بهار خوش، در کنار گل از ما نیز یاد آرید
ای دل عارف با داغ دل زاد
عارف اگر در عشق گل جان خسته بر باد داد
بر بلبلان درس عاشقی خوش در این چمن یاد داد
گر بایدت دامان گل ای یار ای یار
پروا مکن چون به جان رسد، از خار آزار
داد داد عارف با داغ دل زاد

🎶🎶🎶🎶

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان، چراغ برنمی کند
کسی به کوچه سار شب، در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهیست پر ستم، که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، کسی تبر نمی زند

🎶🎶🎶🎶

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه در میان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
آه که می زند بروناز سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
هر چه به گرد خویش می نگرم در این چمن
آیینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

🎶🎶🎶🎶

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه ها پر خون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار بیرون جهید از این حصار
تا بر دمد خورشید نو شب را ز خود بیرون کنید
چندین که از خم درسبو خون دل ما میرود
ای شاهدان بزم کین پیمانه ها پر خون کنید
دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ای صبح خیزان چون کنید
دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید

🎶🎶🎶🎶

چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم
که صد خورشید آتش برده از خاکستر سردم
به بادم دادی و شادی بیا ای شب تماشا کن
که دشت آسمان دریای آتش گشته از گردم
شرار انگیز و طوفانی، هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش درین گرداب می گردم
به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست
چه طوفان می کند این موج خون در جان پر دردم
وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان
چه نامردم اگر زین راه خون آلود برگردم
در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو می شد
نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم
برآر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره دل آفتابی بر تو گستردم
ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بد خواهان
دلی در آتش افکندم، سیاووشی بر آوردم
چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز
ز خاکستر نشین سینه آتش وام می کردم

🎶🎶🎶🎶

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابی ست هوا
یا گرفته ست هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد, گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
ارغوان
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید
ارغوان ارغوان
تو برافراشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده ی من
تو بخوان، تو بخوان
تو بخوان

🎶🎶🎶🎶

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به توپرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که : چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه بر خورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

(این پست کلا ۶۴۱ بار دیده شده و که ۱ بار آن برای امروز بوده)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.