‌ده تصنیف از غلامحسین بنان – تصنیف‌های برگزیده‌ی بنان به انتخاب خصوصی

‌ده تصنیف از غلامحسین بنان - تصنیف‌های برگزیده‌ی بنان به انتخاب خصوصی

‌ده تصنیف از غلامحسین بنان – تصنیف‌های برگزیده‌ی بنان به انتخاب خصوصی 


انتخاب ده تصنیف از آثاری که بنان خوانندگی آن را به عهده داشته، سخت‌ترین کار ممکن بود. آثاری که هرکدام در خاطره‌ی جمعی ما دوستداران موسیقی ایرانی و بیشینه‌ی مردم ایران جایگاه ویژه‌ای دارد. زیبایی و گیرایی صدای بنان به حدی‌ست که به قول عزیز ظریفی: «حتی فحش از دهان بنان طیّبات است.» امید که شنیدن این تصانیف یادآور خاطرات خوشی برای شما باشد. 

۱: تصنیف کاروان، ساخته‌ی مرتضی محجوبی، شعر: رهی معیری 
۲: تصنیف نوای نی، ساخته‌ی مرتضی محجوبی، شعر: رهی معیری 
۳: تصنیف توشه عمر، ساخته‌ی مهدی مفتاح، شعر: معینی کرمانشاهی 
۴: تصنیف دل شکن، ساخته‌ی اکبر محسنی، شعر: بیژن ترقی 
۵: تصنیف رویای هستی، ساخته‌ی حسینعلی ملاح، شعر: اسماعیل نواب صفا 
۶: تصنیف حالا چرا، ساخته‌ی روح‌الله خالقی، شعر: شهریار 
۷: تصنیف می ناب، ساخته‌ی روح‌الله خالقی، شعر: حافظ 
۸: تصنیف آذربایجان، ساخته‌ی روح‌الله خالقی، شعر: رهی معیری 
۹: تصنیف گریه کن، ساخته‌ی عارف قزوینی، تنظیم: روح‌الله خالقی 
۱۰: تصنیف من از روز ازل، ساخته‌ی مرتضی محجوبی، شعر: رهی معیری 

hashiye

۱۲۸kbps – ۵۸.۶MB  :   مستقیم | آپلودبوی

پخش آنلاین ‌‌ده تصنیف از غلامحسین بنان :

دریافت از کانال تلگرام

 آموزش دانلود

hashiye

غلامحسین بنان (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۹۰ – درگذشتهٔ ۸ اسفند ۱۳۶۴) خوانندهٔ موسیقی دستگاهی ایرانی بود. او از سال ۱۳۰۶ تا سال ۱۳۴۷ در زمینهٔ موسیقی فعالیت داشت. او عضو شورای موسیقی رادیو، استاد آواز هنرستان موسیقی تهران و بنیان‌گذار انجمن موسیقی ایران بود. بنان نخستین خوانندهٔ ایرانی آشنا با خط بین‌المللی موسیقی (نُت) بود. ترانه‌هایی از جمله بهار دلنشین، الهه ناز و سرود ای ایران از آثار شناخته‌شده با صدای بنان هستند.

 

همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می‌بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم، چنان‌که دانی
رهایی از غم نمی‌توانم
تو چاره‌ای کن، که می‌توانی
گر ز دل برآرم آهی، آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم، اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود، فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می‌بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسار من، فغان زار من بشنو بازآ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو بازآ
بازآ سوی رهی
چون روشنی از دیدهٔ ما رفتی
با قافلهٔ باد صبا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی

🎶🎶🎶🎶

چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
که گویی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دلعمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند
ز جدایی ها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش هجر یاران زد…
به کجایی ای گل من
که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز ناله ی دل نبود در عشقت حاصل من
گذری به سرم نظری بر چشم ترم
کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد….
نوای نی گوید کز عشقت چون شد…

🎶🎶🎶🎶

چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش
بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر کی دهندت ؟
داستان ها در زمان ها مانده از کاروان ها
زین حکایت با خبر شو
تا بماند، داستانی از تو هم در زبان ها
نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری
بی خبر از قافله در گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در پیچ و خم شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی
چو مرادت نبود به مرادی برسی
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر که ای خفتگان به هوش

🎶🎶🎶🎶

به که گویم ، چه بگویم ؟
که چه کرده ، غم تو به ما
همه سوزم ، همه دردم ، به خدا ، به خدا ، به خدا
یار بیگانه نوازم شرح عشق جان گدازم
قصه‌ ای از سوز و سازم با تو می‌ گویم امشب
تا که چشم جان گشودم شمع پنهان وجودم
شعله زد در تار و پودم آه جانسوزم امشب
تو ندانی که چه کردی به من و دل من به خدا
چه غمت از من بی دل تو کجا من خسته کجا
رهگذاری بی نصیبی ، بی قراری بی شکیبی ، تا سحر گه ناله سر کرده
نیمه شب‌ ها در سیاهی ، بی نصیبی بی‌ پناهی ، از سر کوهی گذر کرده‌
ای بهشت موعودم آن سیاهی من بودم
بی خبر ای سرور من می‌ گذشتی از بر من
نه اشک چشمم را بدیدی نه ناله ی قلبم شنیدی
چو بخت من رفتی ؛ مه من
چو آهوی صحرا رمیدی ، ز سوی من دامن کشیدی
تو دل شکن رفتی

🎶🎶🎶🎶

هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملال
کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو، افسانه‌ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی؟
ز هستی، نصیبم بود درد بی نهایت
چنان نی، ندارم سر شکوه و شکایت
چرایی غمین، اقامت گزین به درگاه می‌فروشان
گریز از محنت، چو من ساغری بزن، ساغری بنوشان
هستی چه بود؟، قصهٔ پر رنج و ملالی

🎶🎶🎶🎶

آمدی؛ جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟
بی وفا؛ حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگِ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی؛ حالا چرا؟
عمرِ ما را؛ مهلتِ امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمانِ توأم؛ فردا چرا؟
نازنینا ما به نازِ تو؛ جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن؛ با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا؛ چرا؟
شورِ فرهادم به پرسش؛ سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین؛ جوابِ تلخِ سربالا چرا؟
ای شبِ هجران؛ که یک دم در تو چشمِ من نخفت
این قدر با بختِ خواب آلودِ من؛ لالا چرا؟
آسمان چون جمعِ مشتاقان؛ پریشان می کند
در شگفتم من؛ نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزانِ هجرِ گل؛ ای بلبلِ طبعِ حزین
خامشی شرطِ وفاداری بود؛ غوغا چرا؟
شهریارا! بی حبیبِ خود، نمی کردی سفر
این سفر راهِ قیامت میروی؛ تنها چرا؟

🎶🎶🎶🎶

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو برآب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می زدم
چشمم به روی ساقی گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می زدم
فالی به چشم و گوش در این باب می زدم
نقش خیال روی تو روی تو
نقش خیال روی تو روی تو
تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بیخواب می زدم
بر کارگاه دیده بیخواب می زدم
هر مرع فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می زدم
ساقی به صوت ابن غزلم باده می گرفت
می گفتم این سرود و می ناب می زدم

🎶🎶🎶🎶

آرزوی ما تویی، توقبله دلها تویی، تو
جان بی تو آرامی نداردکآرام جان ما تویی،تو
عاشقم ای مه به رویتسر خوشم ای گل ز بویت
مجنون تر از مجنون منم منزیبا تر از لیلا تویی، تو
می ده به یاران کهن، ای ماه من
می ده که عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبت می شد
شب سحر شد مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درویشان، سوزنده چون آذر شد
مطرب ز شهناز شوری عیان کن، آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز اشکی فرو ریز
از فتنه گردون فغان کن وز دیده سیل خون روان کن
بر گو که عشقت آتش به جانها زد
و ین شعله آتش بر خانمانها زد
ای قبله آزادگان، وی خاک آذر بادگان
فرخنده باد ایام تو،‌کز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد
می در گلوی مدعی خون شد

🎶🎶🎶🎶

گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
ناله‌ای که ناید ز نای دل اثر ندارد
هرکسی که نیست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد
این محرم و صفر ندارد
گر زنیم چاک
جیب جان چه باک
مَرد و جز هلاک
هیچ چارهٔ دگر ندارد
زندگی دگر ثمر ندارد

🎶🎶🎶🎶

من از روز ازل دیوانه بودم
دیوانه روی تو سرگشته کوی تو
سرخوش از باده ی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موی تو تار و پود من
بی باده مدهوشم ساغر نوشم ز چشمه نوش تو
مستی دهد ما را گل رخسارا بهار آغوش تو
چو به ما نگری غم دل ببری کز باده نوشین تری
سوزم همچون گل از سودای دل
دل، رسوای تو من رسوای دل
گرچه به خاک و خون کشیدی مرا روزی که دیدی مرا
باز آ که در شام غمم صبح امیدی مرا صبح امیدی مرا

(Visited 5,390 times, 5 visits today)

2 thoughts on “‌ده تصنیف از غلامحسین بنان – تصنیف‌های برگزیده‌ی بنان به انتخاب خصوصی

  1. با سلام و عرض ادب
    بسیار عالی تشکر از به اشتراک گذاشتن این تصانیف زیبا و خاطره انگیز دست مریزاد و خسته نباشید .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.