‌ده تصنیف از روح‌الله خالقی – تصنیف‌های برگزیده‌ی خالقی با خوانندگی بنان به انتخاب خصوصی

‌ده تصنیف از روح‌الله خالقی – تصنیف‌های برگزیده‌ی خالقی با خوانندگی بنان به انتخاب خصوصی

‌ده تصنیف از روح‌الله خالقی – تصنیف‌های برگزیده‌ی خالقی با خوانندگی بنان به انتخاب خصوصی 

گزیده تصانیف روح‌الله خالقی در دو سری تقدیم شما همراهان میشود. سری اول که در پیش رو دارید اجراهایی‌ست به خوانندگی غلامحسین بنان. روزهای آتی سری دوم بارگزاری خواهد شد که اجراهای خوانندگان دیگر است. تصانیف به سلیقه‌ی شخصی ادمین گزینش شده‌اند. 

 

۱: تصنیف حالا چرا با شعری از شهریار
۲: تصنیف آذربایجان با شعری از رهی معیری
۳: تصنیف می ناب با شعری از حافظ
۴: تصنیف نغمه‌های ماهور با شعری از حافظ
۵: تصنیف شب جوانی با شعری از محمد بیریای گیلانی
۶: تصنیف مستی عاشقان با شعری از اسماعیل نواب‌صفا
۷: تصنیف نغمه‌ی نوروزی با شعری از رهی معیری
۸: تصنیف یار رمیده با شعری از رهی معیری
۹: تصنیف آه سحر با شعری از فروغی بسطامی
۱۰: تصنیف چنگ رودکی، خوانندگان: بنان و مرضیه، با شعری از رودکی

 

hashiye

۱۲۸kbps – ۱۲۱.۲MB  :   مستقیم | آپلودبوی

پخش آنلاین ‌‌‌ده تصنیف از روح‌الله خالقی :

دریافت از کانال تلگرام

 آموزش دانلود

hashiye

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!
آمدی جانم؛ به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا ؛ بی وفا ؛ حالا که من افتاده ام از پا چرا؟!
نوشدارویی نوشدارویی نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی..
سنگدل سنگدل سنگدل این؛ زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردایِ تو نیست
من که یک امروز؛ مهمانِ توام.. فردا چرا
نازنینا نازنینا نازنینا ما به ناز تو؛ جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان، ناز کن.. با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن؛ از چون مَنی شیدا چرا؟؟
آسمان چون جمعِ مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم مندر شگفتم من؛ نمیپاشد زِ هم دنیا چرا!!!
شهریارا بی حبیبِ خود نمیکردی سَفر
راهِ عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا؟!
بی مونس و تنها چرا؟؟ حالا چرا؟؟
تنها چرا……………؟ 

♫♫♫♫♫♫♫♫

آرزوی ما تویی، توقبله دلها تویی، تو
جان بی تو آرامی نداردکآرام جان ما تویی،تو
عاشقم ای مه به رویتسر خوشم ای گل ز بویت
مجنون تر از مجنون منم منزیبا تر از لیلا تویی، تو
می ده به یاران کهن، ای ماه من
می ده که عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبت می شد
شب سحر شد مهر از افق جلوه گر شد
آه دل درویشان، سوزنده چون آذر شد
مطرب ز شهناز شوری عیان کن، آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز اشکی فرو ریز
از فتنه گردون فغان کن وز دیده سیل خون روان کن
بر گو که عشقت آتش به جانها زد
و ین شعله آتش بر خانمانها زد
ای قبله آزادگان، وی خاک آذر بادگان
فرخنده باد ایام تو،‌کز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد
می در گلوی مدعی خون شد

♫♫♫♫♫♫♫♫

دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو برآب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می زدم
چشمم به روی ساقی گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بیخواب می زدم
هر مرع فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می زدم
ساقی به صوت ابن غزلم باده می گرفت
می گفتم این سرود و می ناب می زدم

♫♫♫♫♫♫♫♫

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ده روز مهرگردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یارا ن فرصت شمار یارا
کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخی
باشد که باز بینی دیدار آشنا را
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
آینه سکندر جام جم است و بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
در کوی نیک نامی مارا گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

♫♫♫♫♫♫♫♫

تا به کی ازین دل آزاری ها
کار بیدلان بود زاری ها
خونین تر از لاله و گل، دل از وفاداری شد
جز غم ندیدم ثمری، از این وفاداری ها
ای شعله مهر و وفا، آفت جان و تنی
چند ای بلای دل و جان، آتش به دلها فکنی
ای خاک پایت تاج سر من
بر خاک راهی گاهی نگاهی ، ای دلبر من
دور از تو ریزد ، چشم تر من
خونابه دل، در ساغر من
بازآ که بی رویت بهار عمرم دی شد
شب جوانی طی شد

♫♫♫♫♫♫♫♫

تا تو ای ساقی
زان می باقی
برده ای عقل و هوشم
من از این غیرت
جز می وحدت
تا ابد، می ننوشم
عاشق یارم
محو دیدارم
همچو می، می زنم جوش
با دلی محزون
با رخی گلگون
لاله آسا، خموشم
ای که در بند شرب مدامی
اگر خواهی کامی
بزن در ناکامی گامی
جلوۀ دلبران
بقا ندارد
مستی عاشقان
فنا ندارد
گر سالک راه حقی
دیوانه شو
یکباره از این من و ما
بیگانه شو
تا چون اهل صفا
از سر جان
روزی نگذری
پی بر شعشعۀ
پیر مغان
چون ما کی بری

♫♫♫♫♫♫♫♫

گل من بستان گشته رویت چمن از گل شد چون سر کویت
بلبل از مستی هر نفس نغمه یی سر کند
لاله آراید چهر زیبا را سبزه درگیرد روی صحرا را
قطره باران چهره لاله را تر کند
با مینای می آماده کن نی را هان مطرب بزن ساقی بده می را
کز بلبل آید نغمه نوروزی پر کن قدح از شادی پیروزی
دلدادگان را ای گل صلا ده جامی ز ما گیر بوسی به ما ده
نوگلی پیدا در بهاران کن روی و مویش را بوسه باران کن
هر دم از شادی خنده زن باده خور پای گل
لاله گر خواهی آتشین رویش سنبل ار جویی تار گیسویش
گل اگر باید چهره او نگر جای گل
شد فصل گل و من دور از آن ماهم ای سرو روان وصلت به جان خواهم
بازآ که چون گل در کنارم باشی در نو بهاران نو بهارم باشی
دلدادگان را ای گل صلا ده جامی ز ما گیر بوسی به ما ده

♫♫♫♫♫♫♫♫

ز ما ای گل چه دیدی؟ که دامن در کشیدی
جفا کردی، بخشیدم وفا کردم، رنجیدی
عتاب تو، بشنیدم فغان من، نشنیدی نگارا
ندیدم جز خواری ولی در عشقت از جهان بریدم
چه دیدی جز یاری که چون بخت از من ناگهان رمیدی
اگر با تو، وفا کردم خطا کردم خطا کردم
چو دیدم خویت را چرا در کویت آشیان گرفتم
چو دیدی مهرم را چرا آخر از آشیان پریدی دلدارا
چو دل از من ربودی نه آن یاری که بودی
چو مهر من افزون شد به جور خود افزودی
نه از دردم پرسیدی نه بر آهم بخشودی نگارا
گمان بردم اول که گر جان خواهم، نشکنی دلم را
ندانستم ای گل که عهد مرا بشکنی به زودی
اگر صید تو شد جانم پشیمانم، پشیمانم
ز مهرم دل کندی ولی آن که می گفتمت همانم
به عهدت دل بستم ولی آن که می گفتیم نبودی دلدارا
ندانستم ای گل که عهد مرا بشکنی به زودی
اگر صید تو شد جانم پشیمانم، پشیمانم
ز مهرم دل کندی ولی آن که می گفتمت همانم
به عهدت دل بستم ولی آن که می گفتیم نبودی دلدارا

♫♫♫♫♫♫♫♫

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت
چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت
نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد
شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید
آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد
یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت
یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت
یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد
یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت
گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
یا سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید
یا بر و دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت
گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند
صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

♫♫♫♫♫♫♫♫

بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتی های او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی

(این پست کلا ۴,۰۱۲ بار دیده شده که ۱ بار آن برای امروز بوده)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.